شهاب الدين احمد سمعانى

327

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

جلال ما آى تا تحكّمها و حكم‌راندنهاى 12 او بينى . آن درويش گويد : به بيت المقدس در رفتم ، يكى را ديدم كه مىگفت كه اگر نعلينم بازدهى ، بازدهى و الّا هم اكنون قنديلهاى خانه‌ات بشكنم . با خود گفتم : امّا مجنون و امّا محبّ مدلّ . يا ديوانه است يا دوستى نازنين . گفت : در حال يكى درآمد و نعلين مىآورد و پيش وى بنهاد و گفت : بيش از اين صفرا مكن كه نعلينت باز داديم . به وقت دى چون در باغ گلبن لطيف خاربن كثيف نمايد ، باش تا روزى چند برآيد و دست مشاطهء بهار بر لب جويبار اسرارش در جلوه آرد . فردا آن گدا مىآيد كه الخلد بيمينه و الملك بيساره 13 . بيت آن سياهى كز پىِ ناموسِ حق ناقوس زد * در عرب بُو ليل بود و در قيامت بُو نَهَار پرده‌دارِ فقر دان اسم ملامت بر فقير * پاسبان دُرشناس آن آب تلخ اندر بِحَار 14 گر بقا خواهى ز درويشان طلب زيرا كه هست * بُودِ درويشان قباهاى بقا را پود و تار ورنه جز بادى ندارى در دو دست ارْ مر ترا * جز به خاكِ پاى مشتى خاك با شست افتخار 15 ژنده‌پوشانى كه ايشان زندگان دولتند 16 * تا ندارى خوارشان از بهرِ نخوت زينهار كز براى خاك‌باشى ، نازنينى را خداى * كرد در پيشِ سراپرده سياست سنگسار در عرب عادت است كه چون كسى ، كسى را به همسايگى در پذيرفت و در جوار خود آورد ، گويد : احكم علىّ كحكم الصّبى على اهله . بر من همچنان حكم كن كه كودك بر مادر حكم كند . و گر كسى را بكشد ديت دهند ، و گر با كسى خصومت كند خصمى كنند ، وگر مالى از آن وى هلاك شود تاوان دهند 17 ، و گر حيوانى از آن وى بميرد عوض دهند ؛ گويند : روا نباشد كه تو در پناه ما باشى و ترا زيانى رسد ، در جوار ما باشى و كسى را به چشم دشمنى در